رادین ، چیزی نمونده تا ۳ سالگیت . این روزها تمام فکر و ذکرت شده برگذاری تولد ۳ سالگی . مدام برنامه ریزی میکنی که کیک پوه بخریم ف بادکنک پوه بخریم ، فشفشه بخریم . امدوارم بتونم برات یه تولد جمع و جور اما به یاد موندنی برات بگیرم .
این روزها حسسسابی عاقل شدی . روزهای کاری من رو میدونی و از شب قبل برنامه ریزی میکنی که امشب من میخوام پیش مامان شهناز بخوابم ! یعنی مهدکودک تعطیل . یک شب هم بدون من و بابا رفتی خونشون و موندی . باورکردنی نبود . هرچند من و بابا دلتنگ شدیم اما بینهایت خوشحالم برای خودت که تونستی تو این سن دوری از ما رو تحمل کنی و دلتنگی هم نکردی . این یعنی یه گام بزرگ برای کسب استقلال . یک شب هم من و تو خونه مامان شهناز و پاپا موندیم و فرداش تو نیومدی مهد کودک و بعد از ظهرش که منو دیدی گفتی " شما رو گول زدم نیومدم مهدکودک"
کلمه ها و جمله های قلمبه سلنبه زیادی به کار میبری " آخه چه ربطی داره " "یه سر و گوشی آب بدم " " یه دوری بزنم " " الان غافلگیر میشه " و....
قبلا نقاشی رو در حد خط خطی دوست داشتی اما این روزا خیلی بیشتر علاقه نشون میدی و ادم میکشی و درخت و من کللللی برات ذوق میکنم .
همچنان عاشق موسیقی هستی و میگی هم پیانو میخوام هم گیتار هم ویالون!
همچنان از در و دیوار بالا میری و کفر منو در میاری و بعد میگی " اعصابتو به هم ریختم ؟؟؟" و اگه جوابت رو ندم میگی " آخه من که انقدر دوست دارم " و من میرم به آسمونها ، و بعدش هم که معلومه انقدر بوست میکنم که میگی " نه توروخدا منو له و لورده نکن"
و امروز ۲ سال و ۹ ماه از اومدن تو میگذره . از مادر شدن من ، از دوباره عاشق شدن من . پسر ، این روزها سرشار از انرژی هستی و لحظه ای آروم و قرار نداری . وقتی میبینم تمرکزت خوبه و کارهای خطرناک نمیکنی و تو برقراری ارتباط بات دیگران ظاهرا مشکلی نداری خیالم راحت میشه بیش فعال نیستی . ماههاست که شعرهای مهدکودک رو نصفه نیمه به ذهنت سپردی و هروقت میخونم همراهیم میکنی اما ۳ تا شعر رو کامل بلدی : آهویی دارم خوشگله - توپ سفیدم و پروانه شایسته که خیلی هم قشنگ و با احساس میخونی . همچنان عاشق این هستی که دل و روده اسباب بازیهات رو در بیاری . توپ بازی ، ماشین بازی و تفنگ بازی بازیهای مورد علاقه ات هستن . تو خونه گاهی با هم دزدو پلیس بازی می کنیم . توی کمد ، پشت پرده و هرجای دیگه ای که بشه قایم میشیم و آدم بدها رو گیر میندازیم ، از روی تخت غلط می زنیم و خودمون رو رو زمین پرت می کنیم و ژست های پلیسی می گیریم . گاهی ماشین بازی می کنیم ، گاهی آتش نشان بازی می کنیم و شما آتیش خاموش می کنی و بچه ها رو از تو آتیش نجات میدی . گاهی من دراز می کشم و تو رو روی پام میذارم و میبرمت بالا . این میشه هواپیما بازی . گاهی در همین حالت پاهام رو خم و راست میکنم این میشه (انگاکلنگ )الاکلنگ بازی . گاهی بالش بازی میکنیم . گاهی من یه پتو یا تشک رو پهن میکنم رو زمین و تو میخوابی روش و من پتو رو می کشم و دور خونه میچرخم و تو غش میکنی از خند . گاهی نقاشی و خمیربازی میکنیم ف گاهی کاردستی درست میکنیم . و گاهی هم دعوامون میشه و دادو بیداد میکنیم و بعدش سریع دوست میشیم . گاهی هم هیچ کار خاصی نمیکنیم و فقط استراحت میکنیم و میخوریم و میخوابیم و تلوزوین میبینیم که اینم خوبه. هم تو دوست داری هم من .
نقاشی و رنگ آمیزیت تعریفی نداره . هیچ نقتشی معنی داری تا حالا نکشیدی و فقط میگی بیا دایله ( دایره) بکشیم . بیا (ملبع) بکشیم . اما به نظرم استعداد موسیقی داری . صدای سنتور و گیتار و تمبک رو از هم تشخیص می دی و ژست خوندن میگیری و گاهی میگی پیانو میخوام و گاهی هم دلت ویالین ( ویولون) میخواد . ترانه های غمگین که میشنوی چشمهات رو خمار میکنی و ژست عاشقانه میگیری و لب میزنی و بعد سرت رو به دیوار تکه میدی و خلاصه فیلمی درمیاری .
عاشق بلال و اناری و شلغمی و چنان تشکر های میکنی که دل من ضعف میره برات .
ماههاست با پوشک خداحافظی کردی. یعنی از اول خرداد من رسمی و جدی پوشک گیری رو شروع کردم و تو از حدود ۲ هفته بعدش تونستی بهم خبر بدی اما یه دوره کوتاهی هم اون وسط لج و لجبازی و داد و هوار و دعوا داشتیم که کلی باهات صحبت کردم و تشویق و جایزه و دیگه حدود ۱۵ تیر من و تو با پوشک خداحافظی کردیم . البته هنوز شب ها برای احتیاط استفاده میکنم برات چون همیشه قبل از خواب چند لیوان آب میخوری و ممکنه شب بارونی بشه .
کلا پسر خوب و منطقی هستی فقط گاهی لجباز میشی و به هیچ صراطی مستقیم نمیشی که دیگه منم بیخیال میشم و بعد از چند روز دوباره همه چیز عادی میشه . خلاصه کنم ۲ سال و ۹ ماهه شدی و کلی بزرگ شدی و من هر روز بیشتر از دیروز عاشقت میشم.
پسرکم ، با تو طعم زیبای عشق را دوباره چشیدم . با تو عاشق شدن را دوباره حس کردم . با تو لیلی شدم دوباره . 2 سال و ۸ ماهه شدنت مبارک گوشه دلم .
رادین من ، تو هنوز آنقدر کوچکی که به مسواک میگویی موساک ، به قفس می گویی قسف و فعل پختن را به اشتباه پزیدن و پزیده شدن صرف میکنی اما با همین کوچیکیت آنقدر دانا و توانا شده ای که در عجب میمانم از بزرگی پروردگار و از آفرینش تو و مسیر رشد و بالندگی که تا کنون پیموده ای. می مانم از تحلیل هایت ، از بیان احساساتت و از حافظه ات و یادآوری خاطراتت. این روزها روبرویم می ایستی و و به من میگویی " از دستت ناراحت شدم منو دعوا کردی " و من عذر خواهی میکنم از تو مرد کوچک 98 سانتی ! این روزها به من درس اخلاق می دهی " اینی که گفتی کلمه بدیه باید بگی ناقلا " . این روزها آواز میخوانی حتی در دستشویی . شلنگ آب را جلوی دهانت می گیری و با صدایی بلند فریاد می کشی " کیا عربی دوست دارن؟؟؟ ببینید چه آوازای خوبی میخونم " این روزها لیوان نوشیدنی ات را به لیوان من و بابا میزنی و میگویی " شلامتی" این روزها قهر میکنی و میگویی " دیگه باهات گهرم. حقت باشه" که نمیدانم منظورت از حقت باشه چیست اما در آغوش میکشمت و نوازشت می کنم و خواهش می کنم با من قهر نکنی و به جایش با هم صحبت کنیم و تو گویا شرمنده می شوی . مرا در آغوش می کشی و میبوسی و میگویی " من گهر نیستم که. خیلی دوست دارم" و من باز پر میگیرم و به اوج می روم . پسر ، هیچ فکر نمی کردم روزی ، کسی در این دنیا باشد که مرا اینهمه عاشقانه و خالصانه دوست داشته باشد . هیچ نمیدانستم روزی برای مردی هرچند به کوچکی تو آنقدر خواستنی و عزیز می شوم که ثانیه ای دور بودن از من را تاب نمیاورد و اشک می ریزد . پسر ، میدانی وقتی از پشت تلفن فریاد می زنی " بیا دیگه آخه دلم برات تنگ شده باباااااااا" چه حالی می شوم؟؟؟ نه نمیدانی . دوستت دارم پسر . تو را و آن غرور مردانه ات را که اگر چیزی را ندانی با حالت خنده دار میگویی" خوب بچه ها اگه گفتین این چیه ؟؟؟" رادین من ، فرشته کوچک من . از دنیای پدرانه خبر ندارم اما آرزو می کنم چون دنیای مادرانه من شیرین و زیبا و لذت بخش باشد و تو تجربه اش کنی و چون من پرواز کنی به آسما ن ها با دیدن گوشه دلت . مرد کوچک من ، زود بزرگ نشو . کودکی کن تا می توانی .
![]()
![]()

پسرکم مینویسم که یادم بمونه : ۴ شنبه ۹ تیر اومدی و اعلام کردی پی . پی داری . انقدر ذوق کردم و جیغ زدم و بوسیدمت که تو هی میخندیدی و میگفتی مامان چی شده ؟ این چند روز هم اعلام کردی اما گاهی با تاخیر
اما خوب من عجله ای ندارم و از کثیف شدن خونه هم خیلی ناراحت نمیشم . تو با آرامش تلاش کن که یاد بگیری که کی به من اعلام کنی.
دیروز برای اولین بار بردیمت باغ وحش . حسابی کیف کردی و کلی جلوی قفس میمون ها ایستادی و نگاهشون کردی و کلی هم به اداهاشون خندیدی . وقتی دیدی گرگه داره تو قفسش بدو بدو میکنه گفتی " پیپیش داره میریزه که بدو بدو میکنه؟" بعد از ظهرش از شدت خستگی در حال ماشین بازی خوابت برد و وقتی بیدار شدی به بابایی گفتی " امروز خیلی خسته شدم" . شیر ،ببر ، گوزن ، آهو ، تمساح ، میمون ، اسب ، تمساح ، مار ، انواع ماهی ، سگ ، گربه ، شغال ، روباه ، گرگ حیوونهایی بودن که دیروز دیدی .
دیشب نشسته بودی کنارم و منو میزدی. بهت گفتم آدم مامانشو میزنه ؟ گفتی بله . گفتم خوبه من تو رو بزنم؟ برگشتی گفتی آدم پسرشو میزنه؟؟
امیدوارم امسال بتوم تابستون خوبی رو برات بسازم. تلاش میکنم که مدام در طبیعت باشی و جاهای جدید ببینی و چیزهای تازه کشفکنی پسرکوچولوی خواستنی من.
پسر ، من عاشق لحظه های شیرین قبل از خواب هستم . که منو در آغوش میکشی و و میگی " تو دلت بخوابم " یا "رو دستت بخوابم " . گاهی خودم رو به خوا میزنم و وقتی یواش چشمهام رو باز می کنم میبینم زل زدی به من و لبخند رو لبت هست . این وقتها انقدر میبوسمت و فشارت میدم که اعتراض میکنی "چرا منو له کردی" . انقدر برات قصه میگم و شعر میخونم تا خوابت میبره و بعد میذارمت تو تخت خودت . معمولا هم تا صبح میخوابی و کم پیش میاد بیدار بشی .
چند روز پیش نشسته بودی رو مبل و داشتی آواز میخوندی "همیشه گیتار میزنم همیشه گیتار میخرم همیشه گیتار میزنم با میکککوففون میخونم!" فکر میکنم باید اینا رو به عنوان اولین شعرت ثبت کنم! یه روز هم خیلی جدی گفتی "مامان رو میندازم تو کوچه ماشین از روش رد بشه له بشه دیگه مامان ندارم یه مامان دیگه میخرم " بابایی بهت گفت از کجا میخری؟ جواب دادی " ازمغازه" . بعد از هر آوازی که میخونی میگی " خیلی قشنگ بود آواز خوندم ؟ "
یک ماهی هست که تو خونه پوشک نمیشی . بیرون از خونه و موقع خواب پوشکت میکردم که اعتراض میکردی و میگفتی " میخوام بدون پوشک باشم" و خوشبختانه خودت رو کنترل کردی و یک بار هم تو پارک وسط بازی دویدی طرف من و اعلام کردی بریم پشت درختها تا جیش کنی ! اما از پی پی کردن میترسی !! تو دستشویی هم مدام میگی " بشورش. خیلی بدم میاد ازش "
گاهی کلمه های بامزه ای رو در صحبت هات استفاده میکنی : " ماشینه خراب شد واقعا" " من کلا" دارم لواشک میخورم"
گاهی به ما اخم میکنی و خیلی جدی میگی "دهه من اخمم . عصبانی شدم " من هم الکی لب ورمیچینم و تو سریع میایی و منو بغل میکنی و میگی " نازی من بهت اخم نمیکنم بغلت میکنم"
این روزا که یک روز در میون مهد میری عاشق مهد شدی و با چنان ذوق و شوقی میری مهد که برام عجیبه . ولی میخوام بدونی یکی از بزرگ تری آرزوهای من علاقمند شدن تو به مهد کودک بود که حالا برآورده شده. روزهایی که خونه هستیم نقاشی میکشیم ، خمیر بازی میکنیم ، کارتون میبینیم ف کاردستی درست میکنیم و گاهی هم میریم دوچرخه سواری و بعد خونه پاپاپرویز و مامان شهناز . عصرها هم گاهی میریم تو پارکینگ فوتبال بازی میکنیم با میریم پارک . گاهی من و تو و گاهی به همراه بابایی.
پسرکم از اینکه اینهمه بزرگ شدی خوشحالم . دوستت دارم
رادین : اوهو اوهو .... مامان دهنم صاف شد ؟؟
*******
من : دستت رو بده به من ، بدو از سرویس جاموندیم
رادین : ای بابا ، چرا دست منو میگیری ، له میکنی ، چرا منو انداختی ؟ چرا منو پرت کردی بیرون ؟
*******
من: رادین چه خبر؟
رادین ؟ چه خبر؟ سلامتی !!
******
من : رادین میخوای یه نی نی بیارم ؟ مه بدم بخوره ؟؟
رادین : ای بابا ،نی نی دیگه بزرگ شده ، باید مه مامان خودش رو بخوره . این مه مال منه . مامان خودمه . من شیرش رو خوردم تموم شده. قوی شدم ( ۵-۴ بار دیگه تمام جمله ها رو تکرار میکنه (
*****
من : رادین ، میدونی قراره با کوشا و مامان و باباش بریم باغ ؟
رادین : چی بکنیم ؟
من : بازی میکنیم ، میوه میخوریم ، قدم میزنیم ، کباب میپزیم
رادین : بله پیک نیک !
سلام پسر . حواست هست چقدر روزها زود میگذرن ؟ تو ۲ سال ۳ ماهه شده. یعنی ۲۷ ماه شد که تو اومدی و من رو عاشق خودت کردی . این روزها احساساتت رو نشون میدی . من رو میبوسی و میگی " من دوست دارم. بوست کردم" وقتی از دستت ناراحت میشم میگی" عصبانی شدی" بعد یه کم صبر میکنی و میگی "حالا خوب شدی ؟ دوباره با هم دوست شدیم ؟ ای بابا بیا منو بوس بکن با هم دوست بشیم" این ای بابا گفتنت منو کشته . حرف زدنت عالیه و کلی شعر هم حفظی که با همه میخونیم . برام از خاطراتت تعریف میکین " یادته رفتیم پارک؟؟ من سرسره بازی کردم؟ "
آخرهفته قبل با خاله خاطره و عمو بابک و کوشا رفتیم جشنواره گل لاله که حسابی بهت خوش گذشت. آخر هفته هم میریم اصفهان دیدن مامان فریده . دومین سالگرد فوت بابا عماد هم هست . بهت میگم " باباعماد کجاست" میگی "پیش خدا. پیش خدا چی میکنه ؟ آها سنگ میزنه !!" احتملا" منظورت اینه که ما میریم سر خاک و با سنگ میزنیم به سنگ قبر!!
پسرکم ، من از اول ماه پارت تایم میام سرکار . دلم میخواد این لحظه های کودکیت رو ببلعم ، بیشتر باهات باشم و بیشتر با تو وقت بگذارم . این تصمیم سختی بود که مدتها درگیرش بودم . اما بالاخره با تشویق های بابایی تصمیمم رو گرفتم .
راستی دو تا دندون جدید داری در میاری و الان یه پسر قند عسل ۱۸ دندونه هستی !
سلام پسر . حواست هست چقدر روزها زود میگذرن ؟ تو ۲ سال ۳ ماهه شده. یعنی ۲۷ ماه شد که تو اومدی و من رو عاشق خودت کردی . این روزها احساساتت رو نشون میدی . من رو میبوسی و میگی " من دوست دارم. بوست کردم" وقتی از دستت ناراحت میشم میگی" عصبانی شدی" بعد یه کم صبر میکنی و میگی "حالا خوب شدی ؟ دوباره با هم دوست شدیم ؟ ای بابا بیا منو بوس بکن با هم دوست بشیم" این ای بابا گفتنت منو کشته . حرف زدنت عالیه و کلی شعر هم حفظی که با همه میخونیم . برام از خاطراتت تعریف میکین " یادته رفتیم پارک؟؟ من سرسره بازی کردم؟ "
آخرهفته قبل با خاله خاطره و عمو بابک و کوشا رفتیم جشنواره گل لاله که حسابی بهت خوش گذشت. آخر هفته هم میریم اصفهان دیدن مامان فریده . دومین سالگرد فوت بابا عماد هم هست . بهت میگم " باباعماد کجاست" میگی "پیش خدا. پیش خدا چی میکنه ؟ آها سنگ میزنه !!" احتملا" منظورت اینه که ما میریم سر خاک و با سنگ میزنیم به سنگ قبر!!
پسرکم ، من از اول ماه پارت تایم میام سرکار . دلم میخواد این لحظه های کودکیت رو ببلعم ، بیشتر باهات باشم و بیشتر با تو وقت بگذارم . این تصمیم سختی بود که مدتها درگیرش بودم . اما بالاخره با تشویق های بابایی تصمیمم رو گرفتم .
راستی دو تا دندون جدید داری در میاری و الان یه پسر قند عسل ۱۸ دندونه هستی !
سال نو مبارک پسر. امسال سومین نوروز با هم رو سپری کردیم .تعطیلات بسیار خوبی رو در کنارهم گذروندیم و تو حسابی تفریح کردی. هفته اول رو اصفهان بودیم. مدام مهمونی و پارک و کنار رودخونه بودیم و تو با پارسا و مهسا حسسسابی خوش گذروندی. هفته دوم رو شمال بودیم که از کنار دریا بودن سیر نمیشدی . مدام دریا و جنگل و باغ و... بودیم و تو اسب سواری و بازی با بزها رو هم تجربه کردی! روز آخر تعطیلات هم میگفتی من دوباره مهد نمی رم. من پیش اشتاد می مونم. من خونه مامان پوپک می مونم! از شبی که می می مامان رو ترک کردی تا خود صبح میخوابی ! بدون بیدار شدن و غر زدن . فقط گاهی بیدار میشی و آب میخوری . فکر می کردم شب های سختی رو سپری کنیم که این طور نشد و تو با وجود اینکه ناراحت بودی خیلی خوب با این قضیه کنار اومدی . شب ها هم گاهی با خوندن کتاب و تعریف کردن قصه و گاهی هم بدون اینها به خواب میری. ازت ممنونم که انقدر خوب و عاقلی . چون یکی از نگرانی های بزرگ من نحوه خوابوندن تو بعد از ترک می می بود که تو خیلی کمک کردی.
حسابی تو حرف زدن راه افتادی و حرف های خیلی بامزه ای میزنی. گاهی من رو بغل میکنی و میگی من تورو دوست دارم. البته بیشتر وقت ها به بزرگ ترها میگی شما و موقع ابراز احساسات خودمونی میشی . دست راست و چپت رو مدت هاست که میشناسی. اتوبوس ، مینی بوس ، کامیون ، پیکان ، سمند و پژو رو میشناسی و ماشین های شاسی بلند هم همه پاترول هستند!
اگه از دستت عصبانی بشم یا دعوات کنم فورا" تذکر میدی : عصبانی نشو . منو دعوا نکن گریه میکنم. و اگه یه تنبیه کوچیک بشی مثلا بزنم رو دستت با یه حالتی میپرسی " منو زدی؟؟؟؟ که دلم میخواد خودم رو بکشم.البته این رو بگم که گاهی که خیلی عصبانی میشم جیغ میکشم یا میزنم رو دستت . خیلی سعی میکنم این حالت پیش نیاد اما خوب.... ![]()
چند روز پیش کلاست عوض شد و رفتی کلاس خاله مینا و خاله میترا و ظاهرا" مشکلی هم نداری و خوب کنار اومدی. همه از ادبت و کارهای جالبت تعریف میکنن و من کلی تو دلم قند آب میشه.
رادین من امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشه و من و تو هم به همراه بابا سال خوب و روزهای خوبی پیش رومون باشه.
گوشه دلم ، روز پنج شنبه 20 اسفند ، یعنی روزی که 2 سال و 1 ماه 2 روزه بودی بهت گفتم چون دیگه بزرگ شدی باید با مه خداحافظی کنی . تو هم مه رو بوسیدی و باهاش بای بای کردی و گفتی خدافس مهههههه! پسرکم ، از چشمهات و از بغضی که داری معلومه خیلی غصه میخوری ، معلومه خیلی دلتنگ مه شدی اما داری صبوری میکنی . اصلا" من رو اذیت نمیکنی . گاهی که خیلی دلتنگش میشی میایی سرت رو میذاری روش و الکی ملچ و مولوچ راه میندازی یعنی داری میخوری . این لحظه ها دلم میخواد بمیرم . قدیمیها میگن این اولین غصه آدمه . نفس مامان ، تو اونقدر فهمیده ای و خوبی که خودت شبها بدون بهونه گرفتن میگی "بالشی خودم " و میری سرجات و میخوابی و تا صبح هم بهونه شیر رو نمیگیری. رادین من ، ازت ممنونم برای خوبیهات و صبوریهات . تو بهترین بچه ای هستی که دیدم . خدا من رو خیلی دوست داشت که تو رو به من داد. فرشته کوچیک من ، این روزها من هم همراه تو غصه خوردم و سعی کردم درکت کنم و کمکت کنم با شرایط جدید کنار بیایی. دوستت دارم مرد کوچولوی من . میخوام بدونی هرگز هرگز اون لحظه های عاشقانه دونفریمون رو فراموش نمیکنم. لحظه های نوزادیت رو که اون دهن کوچولوت رو باز میکردی و دنبال مه میگشتی و پیداش نمیکردی و بلد نبودی خوب شیر بخوری. یا لحظه هایی که بزرگ تر شده بودی و حمله میکردی سمت من و دو دستی میچسبیدی به مه. تا همین اواخر که دستور میدادی این یکی نه. ای بابا گفتم اون یکی. بخواب . اینجوری نه. اونجوری . همه این لحظه ها اون گوشه ذهن من ثبت شده و تا روزی که زنده باشم یادآوری این قشنگ ترین خاطره های زندگی اشک رو به چشم هام میاره . دوستت دارم پسرک نازم